کاش این را نبَرد...قصه این...مشایی!

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
تا که بر شامه ما "رایحه ای" خوش بوزید
رنج ما خاتمی و دشنه اصلاحاتش
تا که او آمد و ما تشنه اصلاحاتش
چشم تو رفته و غم دیده این مرد کجا؟
کت و شلوار چنان و رخ بی درد کجا؟
حرف از سادگی و نور عدالت می زد
حرف از صورت اسلامی دولت میزد
بی نشان بود ولی داد ز دلدار نشان
تا که افتاد به جان ودل هر پیر و جوان
ادعاها و پز و پستر هفرنگ کجا؟
بکجا؟ تکه روزنامه و نذر فقرا!
آمد و دوست دعای دل ما را بشنفت
چهره پر ز غم رهبرمان باز شکفت
آمد و شور و جهادی دگر آغاز نمود
او نقاب از رخ زالو صفتان باز نمود!
"دور دوم" که شد آن گنده ترین زالوی دیر
گفت هر کره خری آری و "محمود" نخیر! (که کلیپش هم موجوده)
هیچ ره باز نشد! گرچه که با آتش و دود!
هر چه کردند همان شد که خدا خواسته بود
" او " همان بود ولی اینبار دلم را لرزاند
و سکوتی به روی شور و سرورم افشاند
اینهمه حسن که آورد و این زیبایی
کاش این را نبَرد...قصه این...مشایی!
شعر از:ح.الف.اول
اي سيد ما و اي مولاي ما،فداي دردهاي دلت،تو كانون انعكاس نور ولي عصر و خورشيد زمين و زماني و بار امتي به دوش توست،دوشي كه عليوار بار يتيمي امت اسلام را برخود تحمل مي كند،آه از فاصله اي كه با تو دارم ،فكر و ذهن كوچك من و درك ناقص من كجا و رهيافتن به اوج استواي عرشي تو كجا؟ و حال آنكه تو حجت حجت اللهي و سايه لطف حضرت بقيۀ الله.